جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره آنت حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم رو شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جاخورد و گفت چه می خواهی؟ دخترک جواب داد ، برادرم خیلی مریضه می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟
دخترک توضیح داد ، برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم ، قیمتش چقدر است.
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا ، برادرم خیلی مریضه بابام هم پول نداره این همه
پول منه من از کجا می تونم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید :چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخندی زد و گفت: چه جالب!!! فکر کنم این پول برای خریدن معجزه کافی باشه و بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من می خوام برادر و والدین تو را ببینم فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشه.
آن مرد دکتر هامیلتون بزرگترین جراح مغز و اعصاب شهر بود. پس از معاینه بیمار، دکتر هامیلتون پذیرفت که عمل جراحی مغز پسرک را انجام دهد. پدر پسرک به دکتر گفت:
از شما متشکرم! نجات پسرم یک معجزه واقعی است اما من چقدر باید بابت هزینه عمل جراحی پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: دوازده دلار و پنجاه سنت!
