تبليغاتX
نوشته های من
خوشی ها زودی تموم می شن
بالاخره کاری را که می خواست از اول انجام بده عملی کرد. یه سالن گرفت و جشن گرفتیم .میگه این سالها دیگه تکرار نمی شن و به هر قیمتی که شده باید تبدیل به خاظره بشه.خب به هر حال من هم باید به نظر احمد احترام بذارم.خیلی خوش گذشت .بعد از مدتها همه دوستانی که دوسشون داشتم دور هم جمع بودن ولی خب جای خانوادم خیلی خالی بود .جای ارد و آیدا و مامان و بابا و حمید همینطور فرزان جونم خیلی خالی بود.از چند روز فبل از جشن تولدم کلی ذوق و شوق داشتم که چه جوری می خواد بشه یا اینکه غذا یه موقع کم نیاد ولی همه چی بخیر گذشت. زود گذشت ولی تا ساعت ۲ نصفه شب بودیم و بعد هم که مشغول جمع جور.

دلم تنگ شده واسه مامانم بابام واسه ارد هم.

دلم واسشون خیلی تنگ شده.

جاتون خیلی خالی بود .خیلی . خیلی . خیلی.


+ نوشته شده توسط آیلین در دوشنبه 2 مرداد1385 و ساعت 22:20 |