تبليغاتX
نوشته های من
عشق بچگی و بزرگی سوپرمن
یادمه وقتی که بچه بودم عاشق سوپرمن بودم یه علاقه خاصی نسبت بهش داشتم چون آدم خوبی بود خوش تیپ و خوش قیافه بود و همه را نجات می داد . همیشه دوست داشتم که یه اتفاقی هم واسه من بیفته و سوپرمن بیاد و نجاتم بده و بعد هم با هم آشنا شیم درست مثل فیلم ها. دیشب با احمد رفتیم سینما فیلم superman returns به یاد بچگی هام. وای خیلی باحال بود چقدر این هنرپیشه Brandon Routh شبیه سوپر من قبلی هست خدا رحمتش کنه.

ولی خب فیلم افکت های خیلی قشنگی داشت البته همه کامپیوتری ولی با اینحال من خیلی دوست داشتم. می گم کاش می شد تو همه شهرها نه اصلا تو هر کشور یه سوپرمن واقعی وجود داشت و همه را نجات می داد خیلی باحال می شد ولی حیف که این مدلیش پیدا نمی شه.

   

 


+ نوشته شده توسط آیلین در سه شنبه 31 مرداد1385 و ساعت 23:44 |
معجزه
آنت هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. آنت شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد آنت با ناراحتی به اتاقش رفت ، از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها را روی تخت ریخت و آنها رو شمرد . فقط دوازده دلار و پنجاه سنت. بعد آهسته از در عقب خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه فت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره آنت حوصله اش سر رفت و سکه ها را محکم رو شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جاخورد و گفت چه می خواهی؟ دخترک جواب داد ، برادرم خیلی مریضه می خوام معجزه بخرم قیمتش چقدر است؟
دارو ساز با تعجب پرسید چی بخری عزیزم!!؟

دخترک توضیح داد ، برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد من هم می خواهم معجزه بخرم ، قیمتش چقدر است.

داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا ، برادرم خیلی مریضه بابام هم پول نداره این همه
پول منه من از کجا می تونم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید :چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخندی زد و گفت: چه جالب!!! فکر کنم این پول برای خریدن معجزه کافی باشه و بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من می خوام برادر و والدین تو را ببینم فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشه.

آن مرد دکتر هامیلتون بزرگترین جراح مغز و اعصاب شهر بود. پس از معاینه بیمار، دکتر هامیلتون پذیرفت که عمل جراحی مغز پسرک را انجام دهد. پدر پسرک به دکتر گفت:

از شما متشکرم! نجات پسرم یک معجزه واقعی است اما من چقدر باید بابت هزینه عمل جراحی پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: دوازده دلار و پنجاه سنت!


+ نوشته شده توسط آیلین در پنجشنبه 26 مرداد1385 و ساعت 12:35 |
دومین سالگرد ازدواج
2 سال گذشت عین باد . واقعا مثل یک چشم به هم زدن اصلا باورم نمیشه .2 سال پیش در چنین روزی من و احمد ازدواج کردیم. برای همه جوونها آرزوی خوشبختی و سلامتی و دل خوشی دارم .

ارد خان تلافی می کنم .حالا خودم باید بهت زنگ بزنم و تبریک بگم جوجو .


+ نوشته شده توسط آیلین در شنبه 21 مرداد1385 و ساعت 13:29 |
یکشنبه یا همون جمعه خودمون
یعنی همون قدر که جمعه ها تو تهران دلگیره 100 برابرش اینجا غمبرکه. باز تو تهران عصر که بشه می تونی خیابون ولیعصر از میدون به بالا چهار تا مغازه را باز نگاه کنی بری تاتر شهر ببینی چه خبره یا اصلا بری تاتر نگاه کنی البته اینجا هم تاتر هست ولی از قبل باید رزرو کنی قیمتش هم که 3500 تومان نیست از 40 یورو برو به بالا تازه اصلا هم به دل من یکی که نمی شینه .یکشنبه ها همه تو آلمان میمیرن خیابان ها سکوت محضه نه ماشینی نه رفت و آمدی همه دارن استراحت می کنند که فردا با قوت زیاد برن سرکار یکیش هم البته خودم. می خوام الان بشینم از زور بیکاری از حدود 1000 تا عکسی که از سال پیش تو سی دی زندانی شدن یه سری انتخاب کنم بلکه منم یه آلبوم درست کنم چون دیدین بعضی وقتها که مهمون دارین و حرفی واسه گفتن ندارین آلبوم بهترین نجات آدمه. والا بخدا دروغ نمی گم. هنوز 4 هفته دیگه باید کار کنم تا بعدش ببینم که چی میشه.سعی هم می کنم که بیشتر بنویسم حتما اینکارو می کنم.
+ نوشته شده توسط آیلین در یکشنبه 15 مرداد1385 و ساعت 16:43 |
یه روز خوب
امروز چند تا خبر خوب و امیدوار کننده شنیدم یکیش اینه که یکی از دوستام نغمه چند وقته دیگه واسه مسافرت میاد آلمان. چه باحال می شه اگه بیاد. دومیش اینه که واسه کار فعلا ۱ ماه دیگه تمدید شدم.سومیش اینه که دو تا از دوستامون خونه خیلی خوبی پیدا کردن بعد از مدتها و اسباب کشی دارن. چهارمیش اینه که ... نه اینو نمی گم چون معلوم نیست که جور بشه یا نه.من که خیلی دلم می خواد . وای اگه بشه چی می شه چقدر نقشه دارم تو سرم.

هوا هم اونقدر سرد شده این چند روز که وسط مرداد باید با کت بریم بیرون عجب مملکتیه اینجا یا بهتر به قول خودم عجب خراب شده ای هست اینجا که حتی یه هوای درست و حسابی هم نداره حتی تو تابستون.امروز مجبور شدم چند بار از شرکت برم بیرون اینجوری خیلی بهتره کله آدم باد می خوره و زمان تندتر می گذره ولی امان از بعد از ظهرش که تک تنها بودم حوصله ام هم سر رفته بود اما ارد خان داداشم به دادم رسید و در یاهو مسنجر که خدا پدر سازندشو بیامرزه یه دل سیر چت کردیم و بعدش هم با مامی جانم حرف زدم .اینم از یه برنامه روزمره.

دعا دعا دعا .

 


+ نوشته شده توسط آیلین در پنجشنبه 12 مرداد1385 و ساعت 18:16 |
داستانهای قدیمی در مملکت کنونی
گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.


+ نوشته شده توسط آیلین در سه شنبه 10 مرداد1385 و ساعت 14:3 |
نازنین
به این سایت بروید و از نازنین فاتحی حمایت کنید .www.nazanin.ca


+ نوشته شده توسط آیلین در دوشنبه 9 مرداد1385 و ساعت 23:33 |
چشم
 يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش .
+ نوشته شده توسط آیلین در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت 13:26 |
مثلا دوست
مردم خیلی عجیب غریب شدن اصلا تکلیفتو باهاشون نمی دونی اگه حوصله داشته باشن تحویلت میگیرن اگر نه هم که انگار سال هاست نمی شناسنت یا اصلا انگار باباشونو کشتی .خب به نظر من همه این رفتارها ناشی از یک سری کمبودها در دوران کودکی هست و شاید هم دوران بزرگسالی که باعث اینجور رفتارهای عجیب و غریب می شه که اصلا تو اجتماع اینجور آدم ها به مرور زمان طرد می شن و بعد از یه مدت می بینن که یکه و تنها افتادن و هیچ کسی را ندارن یعنی کسی دیگه رغبت نمی کنه که حتی باهاشون سلام علیک داشته باشه. دوست فقط دوستای قدیم و دوستای دوران بچگی .بقیه فقط واسه وقت گذروندن هستند .بابا کی حوصله داره تو سن ۳۰ سالگی بره و دوست جدید پیدا کنه بچسبین به همون قدیمی ها حال دارین ها.ملت فقط دردسراشون مال دیگرانه خوشی هاشون مال خودشونه . واه واه واه می خوام۱۰۰ سال سیاه از این آدم های چرت و پرت دور و برم نباشه و تو گوشم وز وز نکنه.

 


+ نوشته شده توسط آیلین در شنبه 7 مرداد1385 و ساعت 12:58 |
خوشی ها زودی تموم می شن
بالاخره کاری را که می خواست از اول انجام بده عملی کرد. یه سالن گرفت و جشن گرفتیم .میگه این سالها دیگه تکرار نمی شن و به هر قیمتی که شده باید تبدیل به خاظره بشه.خب به هر حال من هم باید به نظر احمد احترام بذارم.خیلی خوش گذشت .بعد از مدتها همه دوستانی که دوسشون داشتم دور هم جمع بودن ولی خب جای خانوادم خیلی خالی بود .جای ارد و آیدا و مامان و بابا و حمید همینطور فرزان جونم خیلی خالی بود.از چند روز فبل از جشن تولدم کلی ذوق و شوق داشتم که چه جوری می خواد بشه یا اینکه غذا یه موقع کم نیاد ولی همه چی بخیر گذشت. زود گذشت ولی تا ساعت ۲ نصفه شب بودیم و بعد هم که مشغول جمع جور.

دلم تنگ شده واسه مامانم بابام واسه ارد هم.

دلم واسشون خیلی تنگ شده.

جاتون خیلی خالی بود .خیلی . خیلی . خیلی.


+ نوشته شده توسط آیلین در دوشنبه 2 مرداد1385 و ساعت 22:20 |